تبليغاتX
مقالات علمي آموزشي - فیثاغورس

غایت فلسفه چیست؟ برای پی بردن به اینکه فیثاغورس غایت فلسفه را در چه می­داند، دانستن مقدماتی چند ضروری است:

1) درباره­ی روح انسانی همواره دو طرز تلقی وجود داشته است؛ در یک طرز تلقی روح را فناپذیر دانسته­اند و در طرز تلقی دوم، فناناپذیر. پیش از فیثاغورس طرز تلقی­هایی وجود داشته که فناناپذیری را تنها صفت خدایان می­دانسته است؛ لکن از دیدگاه فیلسوف ایتالیایی، روح نه تنها بعد از مرگ زنده است، بلکه فناناپذیر هم هست. (1)

2) فیثاغورس به علاوه­ی اعتقاد به روح و فناناپذیری آن، به تناسخ ارواح (transmigration) هم باور داشته است. به طور کلی دو دیدگاه هست که طبق دیدگاه اول روح پس از مرگ دیگر به دنیا باز نمی­گردد و طبق دیدگاه دوم، روح پس از مرگ دیگرباره به دنیا باز می­گردد. فیثاغورس از معتقدان به دیدگاه دوم است؛ یعنی به نظر وی روح انسانی پس از مرگ چندباره به دنیا باز می­گردد.

3) سؤال این است که علت بازگشت چندباره­ی روح به دنیا چیست؟ به نظر فیثاغورس عدم اتصال به خدا و "خدایی نشدن" باعث می­شود که روح پس از مفارقت به دنیا بازگردد؛ ولی اگر روح به خدا متصل، شود دیگر بازگشت نمی­کند. به عبارتی دیگر، چه راه­حلی برای اینکه دیگر به دنیا باز نگردیم وجود دارد؟ و پاسخ فیثاغورس آن است که می­باید جلوی بازگشت مجدد گرفته شود.(2)

از این رو تحصیل فلسفه را به عنوان عاملی جهت ممانعت از بازگشت مجدد و خدایی شدن آدمی پیشنهاد می­کند. غایت فلسفه به نظر فیثاغورس "تشبه به خدا" یا "خدایی شدن" است.

فلسفه به معنای فیثاغورسی آن به کاربستن عقل و مشاهده برای تحصیل فهم و نیز تهذیب و راهی برای رهایی از "چرخه" بوده است.(3) البته تهذیب و رهایی نه تنها مانند آنچه در آیین­های عرفانی وجود دارد به پرهیز آیینی بلکه به فلسفه نیز وابسته است.(4) به روایت گاتری، اساساً آموزه­های دینی و فلسفی فیثاغورس به هم پیوند خورده است؛ لذا فلسفه و دین دو پدیده­ی جدای از هم نیستند.

می­توانیم بپرسیم که آیا فلسفه مبنایی برای طریق حیات است یا مبنایی برای طریق نجات؟ فلسفه به ما می­آموزد که شیوه­ی زندگی کردن چیست و چگونه باید زندگی کرد؟ یا می­آموزد که چگونه باید از این زندگی مادی نجات بیابیم؟ فیثاغورس هر دو را می­پذیرد؛ زیرا رستگاری بسته به نحوه­ی زندگی کردن ماست. اگر فیلسوفانه زندگی کنیم، رستگار خواهیم شد.

فیثاغورس انسان­ها را به سه دسته تقسیم می­کند:

 

1) انسان­هایی که در جست­وجوی موفقیت (success) هستند.

2) انسان­هایی که در جست­وجوی لذت (pleasure) هستند.

3) انسان­هایی که درجست­وجوی حکمت (wisdom) هستند.

انسان­های لذت­طلب همیشه به دنبال اوضاع و احوالی مساعد با بدن و غرایز خود هستند. انسان­های موفقیت­طلب از این لذت­ها چشم­پوشی کرده و به دنبال افتخار و موقعیت اجتماعی هستند و انسان­های حکمت­طلب لذت و موفقیت را کنار گذاشته و تنها در پی حکمت و دانایی­اند.(5)

فیثاغورسی­ها زندگی را به جشن یا بازار تشبیه می­کنند که در آن آدم­ها در مسابقات موسیقیایی یا ورزشی شرکت می­کنند. بعضی به خرید و فروش مشغول­اند؛ در حالی که بهترین­ها تماشاگرند. به همین ترتیب در زندگی طبایع مطیع (برده­وار) برای پول یا افتخار تقلا می­کنند، اما فیلسوف در جست­وجوی حقیقت است. وی حقیقت را با هدف معینی جست­وجو می­کند. همان­طور که جهان از عناصر مادی تشکیل شده است و به سبب حیات و عقل الهی ساختاری منظم به خود می­گیرد؛ درست به همین سان ما نیز جهان (kosmoi) صغیر و ساختارهای سازمند (organic)ی هستیم که از همان ماده تشکیل شده­ایم و همان اصول نظم را بازتولید می­کنیم؛ اما ما فقط در صورتی خواهیم توانست این اصول را تا آنجا که در بدن فانی مقدور است به نحو رضایت­بخشی بازتولید کنیم که آزادی عنصر الهی عقل را – که بارقه­ای از آن را داریم – خوب بپرورانیم و از طریق مطالعه­ی نظمی که در اطراف ما خود را نشان می­دهد، نحوه­ی انعکاس آنها را در فعالیت زندگی­مان بیاموزیم. فیلسوفی که درباره­ی "کوسموس" به تأمل می­پردازد، در روح خود "کوسموس" می­شود.(6)

فیثاغورس گفته بود غایت فلسفه – که زندگی اصیل و راستین همان زندگی فیلسوفانه است – اتصال به خدا و خدایی­شدن است. لازمه­ی اتصال به خدا این است که امری مشترک بین آن دو وجود داشته باشد؛ زیرا اگر آن دو جنس و وجه مشترکی نداشته باشند، سخن گفتن از اتصالشان بی­معناست. این جنس مشترک را فیثاغورس هم با تعبیر "حد و اعتدال و نظم" به کار برده است و هم با تعبیر "حکمت و حکیم بودن".

مفهوم حد و اعتدال و نظم از این طریق به دست می­آید که فیثاغورسی­ها "آپولو" را پرستش می­کردند... یعنی ستایش ایده­های مربوط به حد و اعتدال و نظم. تصادفی نیست که آنها خدایی را به عنوان پشتیبان الهی خود برگزیدند که در معبد آن عبارت "اسراف نکن"، "حد را رعایت کن" و کلمات دیگری در همین معنا نوشته شده بود.(7)

مفهوم حکمت نیز در این عبارت فیثاغورس آمده است که: "هیچ­کس جز خدا حکیم نیست."(8) حکمت جنس مشترک انسان با خداست و از طریق حکمت است که ما در نظم و اعتدال جهان هستی تأمل کرده و آن را درباره­ی خویش به کار می­گیریم.

در اینجا ذکر دو نکته ضروری است:

اول اینکه فیثاغورس نخستین کسی است که جهان را به سبب نظمی که از خود نشان می­دهد، "کوسموس" نامیده است. فیثاغوریان "حد" (peras) و "نامحدود" (apeiron) را به مثابه دو اصل متضاد که جهان به وسیله آنها به وجود می­آید، قبل از هر چیز دیگر قرار می­دهند و از میان آن دو اصل، (peras) را خیر و (apeiron) را شر می­دانند و از آنجا که جهان را زنده و الهی می­دانند، به خیر بودن آن اعتقاد دارند. از دیگر سو، جهان چون محدود است، در روابط بین اجزایش نظم را به نمایش می­گذارد. موجودات دیگر نیز اینچنین­اند.(9)

می­ماند آدمی که ساختار جسمانی­اش اگرچه محدود و منظم نشان می­دهد، ولی ساختار روحانی­اش همیشه اینچنین نیست. گاتری به نقل از افلاطون یک ایده­ی فیثاغورسی مطرح می­کند که طبق آن "فیلسوف از طریق ارتباط با آنچه الهی و نظام­مند است، تا آنجا که برای انسان میسر است الهی و نظام­مند می شود."(10) لذا موضوع تأمل فلاسفه "کوسموس" است و "کوسموس" اولاً منظم و ثانیاً الهی است و فیلسوف چنانچه درباره­ی آن بیندیشد، به دلیل خویشاوندی انسان و هستی منظم و الهی می­شود.

نکته­ی دوم این است که حکمت خصیصه­ی نفس یا روح به شمار می­رود. نفس به معنای فیثاغورسی­اش به معنای هماهنگی میان اجزای آن است، نه هماهنگی میان اجزای بدنی. هماهنگی عامل فضیلت اخلاقی است و ناهماهنگی از شرارت پدید می­آید.(11)

بنابراین روح است که باید پرورانده شود تا سعادت نهایی حاصل گردد و برای پروراندن روح به فلسفه احتیاج داریم. فلسفه نیز از یک سو ما را به "کوسموس" نزدیک ساخته و از سوی دیگر بهترین شیوه­ی زندگی است.

پس می­توانیم بگوییم که از دید فلسفه­ی فیثاغورسی:

الف) جهان هستی یک کلیت واحد زنده و الهی است.

ب) تمام اجزاء و موجودات جهان هستی خویشاوند یکدیگر و همگن با هم محسوب می­شوند.

پ) نظم و اعتدال عناصر و صفات الهی­اند.

ت) انسان دارای روحی است که علی­رغم ناسازگاری میان اجزای آن، توان ایجاد سازگاری نظم و اعتدال در خویش را دارد.

ث) ایجاد نظم اعتدال یا سازگاری در روح آدمی، با حکمت و فلسفه میسر می­شود.

ج) حکمت و فلسفه از راه اندیشیدن درباره­ی کل منظم و سازگار هستی و عملی کردن آن، آدمی را شبیه عالم ساخته و به کلیت آن متصل می­سازد.

چ) با شباهت انسان به عالم و اتصال به آن، عناصر و صفات الهی در وی متحقق می­شود.

ح) با تحقق عناصر و صفات الهی، انسان اتصال به خدا یافته و خدایی می­شود. (12)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاورقی­ها:

1)گاتری، دبلیو. سی، تاریخ فلسفه­ی یونان (فیثاغورس)، ترجمه­ی مهدی قوام صفری، فکر روز، 1375، ص 95.

2) ملکیان، مصطفی، تاریخ فلسفه­ی غرب، جلد اول، حوزه و دانشگاه، 1379، ص 85.

3) گاتری....، ص 107و 108.

4) همان.

5) ملکیان....، ص 79.

6) گاتری....، ص 117و118.

7) همان، ص 108.

8) همان، ص 106.

9) همان، ص 111.

10) همان، ص 116.

11) همان، ص 292 و 293.

12) رجوع شود به گاتری ....، صص 104 و 105 و نیز ص 110.